سنجش صداقت

منبع :راديو صداي چين- با تشکر از مترجم

روزي يکي از دوستانم که در رشته اقتصاد تحصيل مي کند ، در ارتباط تلفني با من مساله سنجش صداقت را مطرح کرد . او در اين زمينه از من طلب کمک کرد . از او سوال کردم که چگونه مي خواهد اين کار را انجام دهد و سپس گفت : کافي است که از 10 فروشگاه مختلف خريد کني و دو بار پول بدهي و بعد خواهي ديد که چند نفر مبلغ اضافي را مسترد خواهند کرد .

او از من خواست که پس از اين کار نتيجه را به وي اطلاع دهم و من هم پذيرفتم . روز بعد در اولين مرحله از برنامه ارزيابي صداقت وارد يک فروشگاه لباس شدم و يک لباس 20 يواني خريدم . پس از آنکه از فروشگاه بيرون آمدم ، بار ديگر وارد فروشگاه شدم و گفتم : ببخشيد . من فراموش کردم پول اين لباس را بدهم . صاحب فروشگاه زني با چهره ظاهرا مهربان بود .



انتظار داشتم که بگويد پول آن را قبلا پرداخت کرده ام ؛ اما او در اين باره اظهار نظر نکرد . لباس را به او نشان دادم و گفتم : ببينيد يادتان مي آيد . شما 30 يوان براي اين لباس خواستيد و پس از چانه زني موافقت کرديد 20 يوان از من بگيريد . من از روي عمد صحنه خريد اين لباس را براي صاحب فروشگاه تشريح کردم تا وقت و فرصت کافي به او بدهم . اما او بي حوصلگي از خود نشان داد و سخنم را قطع کرد و گفت : بايد 20 يوان به من بدهيد . من 20 يوان به او دادم و به يک فروشگاه ديگررفتم . اين کار را ادامه دادم و در مجموع در 10 فروشگاه خريد کردم ؛ اما هيچيک از صاحبان مغازه ها حاضر نشدند به من حقيقت را بگويند .

در آخرين فرصتي که داشتم ، به يک فروشگاه نوشابه رفتم . صاحب آن را مي شناختم و از همکلاسان قديمي من بود . او با پسرش در فروشگاه نشسته بودند . با او صحبت کردم و يک شيشه نوشابه خريدم . چند دقيقه بعد ، بار ديگر وارد مغازه شدم و به دوست قديمي خود گفتم : ببخشيد ، فراموش کردم پول اين شيشه نوشابه را بدهم . همکلاس من جواب داد : مهم نيست .اين بار تو مهمان من بودي .



مات و مبهوت به او نگاه مي کردم و باورم نمي شد که او زماني دوست و همکلاس من بوده است و اکنون حاضر نيست بگويد من پول نوشابه را پرداخت کرده ام . ادامه دادم و گفتم : نه ، بايد پول نوشابه را بدهم . دو يوان به او دادم . او هم دست خود را دراز کرد و در حالي که هنوز پول را کاملا نگرفته بود کودکش به او رو کرد و گفت : مادر مگر قبلا پول نوشابه را از او نگرفتي ؟ نگاه کن پول هنوز در دستانت است ... او بسيار مشوش به نظر مي رسيد و حرفي براي گفتن نداشت و من از آخرين مغازه نيز خارج شدم .



آن روز براي من تجربه گرانبهايي بود و دريافتم که زندگي بدون صداقت و جامعه غيرصادق محلي براي شادماني و اطمينان نيست و پي بردم که صداقت براي هر کسي يک صفت پسنديده است .





Copyright © 2004 Takchin.Com All Rights Reserved