هفت سين ازدواج دانشجويي


بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر)
سمنو (پرده اول)
يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرفها را ندارد...!" تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است.
پسر نمي داند چرا دلش سمنو ميخواهد!!! اين فصل سال و هوس سمنو...؟!!!
دانشجويان مختلفي مي آيند و مي روند (باز همان سياهي لشگرها). اما يكي از دخترها كه بيرون ميرود انگاري پسر داستان ما مدتهاست او را مي شناسد!!! اين احساس برايش كمي عجيب است. خيره به در منتظر مي شود تا دختر بيايد. دختر مي آيد. نه آشنا نيست اما ... چرا يك احساس خاصي نسبت به دختر پيدا كرده!!!نميداند... آخر كلاس سر حضور و غياب دقت ميكند تا نام دختر رابيابد...




-كبري كبرايي
-بله...
"يافتم...يافتم...كبري.."
دفعه بعد سعي ميكند پشت سر كبري بنشيند تا بهتر بتواند احساسش را تحليل كند!!!
بعد متوجه ميشود كه اسم شناسنامه اي او كبري است و در جمع دوستان نيوشا صدايش مي زنند!!!
سر كلاس حواسش به نيوشاست... و متوجه ميشود تمام زنگ جزوه بر ميدارد.
بعد از كلاس پيش نيوشا ميرود و ميگويد "ببخشيد خانم كبرايي ميتوانم جزوه شما را بگيرم؟ آخه شما خيلي خوب جزوه مي نوسيد..."
دختر با چنان ادايي ميخندد و ميگويد: "كي گفته...!!! من جزوه چندان مرتبي ندارم..."
"شكسته نفسي مينماييد..."
بعد به زور جزوه دختر را ميگيرد. شب توي خوابگاه جزوه را باز ميكند... تنها چيزي كه داخل جزوه نيست حرفهاي استاد است.!!! نيوشا خانم مدام سر كلاس مي نوشته اما نه جزوه!!! بلكه با كناريش از اين طريق حرف ميزده!!!
پسر متوجه مي شود حسابي ضايع كرده و احتمالا دختر همه چيز را فهميده... ازفردا دل را به دريا مي زند و با نيوشا بيشتر حرف ميزند. از زمين و زمان و.... «البته قابل ذكر است كه هنوز در حياط جلوي دانشگاه هستند و كار به حياط خلوت پشت دانشگاه نكشيده!!!» خوب طبيعتا حرفهاي گنده گنده ميزنند و سعي ميكنند تنها بحث علمي بكنند!!!
-به نظر من اصولا ماركس در مورد.........
-نه... اشتباه ميكنيد...... اين نظر مال هگل است........
اما خوب كم كم كار به پشت دانشكده ميكشد.
-راستي نوار جديد جواد يساري رو گوش كردي...؟
-آره خيلي باحاله!!! مخصوصا اون آهنگش كه در مورد مادره!!!
اينجاست كه كم كم دهان جفتشان شيرين ميشود و مزه سمنو ميگيرد.




سيب (پرده دوم)
كم كم تابلو ميشوند و همه جا اسمشان سر زبانها مي افتد. دوستان دختر مدام او را دست مي اندازند و دوستان پسر هم حسابي اذيت ميكنند.
-شنيدم هواي پشت دانشكده خنك تره!!! مگه نه؟
-آره بابا... واسه بعضي ها شانزليزه است...
-خوبه يه تابلو بزنيم به پاريس دانشكده خو ش آمديد!!!
در تعطيلات بين دو ترم هر دو به شهرشان ميروند و پسر با خانواده اش صحبت مي كند و راضي شان مي كند كه به خواستگاري دختر بيايند....
بعد از كلي غرغر به شهر دختر ميروند و خلاصه كمتر از دو هفته مراحل طي ميشود و عقد ميكنند....
سماق (پرده سوم)
اين دو جوان كه بي مي مست و بي شراب شوريده بودند ديگر سر از پا نمي شناختند... همه جاهاي تهران را با هم كشف كردند. همه ديوان شعراي عاشقانه سرا را با هم دوره كردند...!!! همه جملات عاشقانه اي كه از حضرت حوا و آدم تا به امروز مد بوده را به هم گفتند....
اين مرحله اسمش سماق است. مثل سماق روي كباب دلنشين است.
سكه (پرده چهارم)
خماري مرحله قبل كمي رفته و حالا پسر جدي به زندگي نگاه ميكند... بايد دنبال كار باشد و پول در آورد...
زندگي كردن خرج دارد. به جاي خانه به خوابگاه متاهلين مي روند.... حالا جوان بدو... كار بدو...


click here!

مگه كار پيدا ميشه!!.... "به خاطر يك مشت دلار... يعني ببخشيد يورو... يعني معذرت ميخواهم...ريال...!"
سير (پرده پنجم)
در اين پرده كمي وسايل براي خرد كردن لازم است.....
كم كم خانم از وضعيت اقتصادي ناراضي ميشود و زبان به غرغر ميگشايد... مرد كلافه مي شود...
دعوا از آن جايي آغاز ميشود كه به خانم مي گويد چرا خانه نا مرتب است!
-تو از اول شلخته بودي...
-من شلخته بودم...؟
-آره...شلخته بودي..!!! از همان جزوه نوشتنت معلوم بود مرتب نيستي....
بعد همان وسايل مذكور را بر سر هم خرد ميكنند....
دعوا مثل سير ترشي مي ماند... كمش خوش مزه است زيادش دل را مي زند.
سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا است...
-........................ (آقا خيلي تابلو كتاب مي خواند)
-........................ (خانم مثلا تلويزيون مي بيند)
اين پرده چون كسي با كسي حرف نميزند كوتاه است. قهر مثل سركه مي ماند. كمش خوب است زيادش آدم را خفه ميكند.!!!
سبزه (پرده هفتم)
اينجا ديگر براي هم جا افتادند.... سر سفره هفت سين نشسته اند. (با هم آشتي كردند) و هردو به اين قضيه فكر ميكنند كه پارسال اين موقع همديگر را نمي شناختند اما حالا مي شناسند.... و عاشقانه همديگر را دوست دارند.... از اينجا به بعد مثل سبزه رشد ميكنند بارور ميشوند....

نويسنده :فاطمه مکی از موازي







Copyright © 2004 Takchin.Com All Rights Reserved